تبليغاتX
فست فوود

فست فوود

ما ایرانی ها

خوب ظاهرا یه سه ماهیه که چیزی اینجا ننوشتم

از همون اول هم میدونستم که گشادی بعضی از اعضا و جوارح مبارک٬ اجازه نوشتن به صورت منظم را از من سلب خواهد کرد!

خوب به هر جهت تو این سه ماه اتفاقات خاصی افتاد٬ از شروع و اتمام ماه رمضون گرفته (که هر سال هم کلی از ملت رو دچار گو گیجه میکنه)  تا شروع سالتحصیلی و پخش فیلم زهرا امیر ابراهیمی و...

از آخری بگم٬ البته چه گفتنی؟

اصولا ما ایرونی ها(البته اکثرمون)٬آدمای مرده پرست و یه کم هم بی فرهنگ!هستیم ٬ هر وقت هم صحبت فرهنگ و شخصیت میشه کوروشو از تو قبر میکشیم بیرون و حسابی هم قهوه ایش میکنیم.

راستی چرا ما اینجوری شدیم؟

چرا با اون فرهنگ وتمدن باید به اینجا برسیم؟

چرا و چراهای دیگه...

ایرادی که از خودمونه٬ و جالب اینه که قبول هم نداریم.

همه فقط میخوایم همدیگه رو محکوم کنیم.

یارو نفهمه٬ از پشت کوه اومده٬ هوی یارو٬ ننه تو...٬ خوارتو... و ووو

چقدر تو روز از این جملات استفاده میکنیم و میشنویم؟

ما همونایی هستیم که حلاجها را بر دار میکنیم و  سر جنازه اش هم  زار زار خواهیم گریست.

ما همونایی هستیم که یه روز یکی رو اونقدر بالا میبریم که خودش هم فکرشو نمیکرد٬ فرداش یک کاری میکنیم که با سر بخوره زمین.

واقعا چرا ما ایرانیها اینجوری شدیم؟

یه روز برای آقای x هورا میکشیم و به احترامش بلند میشیم٬ یه روز هم هوچی میشیم و طرفو خرد میکنیم.

 اصلا با چند و چون قضیه کاری ندارم و اصلا هم روابط شخصی افراد نه به من و نه به هیچ کس دیگه ای ربطی نداره٬ ولی اخلاق و شرافت انسانی حکم میکنه که مسایل شخصی افراد رو در حد خودشون محترم بدانیم٬ متاسفانه از حریم شخصی فقط اسمش مونده...

البته به این شعر" واعظان کاین جلوه  بر محراب و منبر میکنن٬ چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند٬ پرسشی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس٬ توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند" اعتقاد دارم.

شاید در مورد تصاویر شخصی آقای هلالی ٬ سکوت کردم به خاطر همین قضیه باشه٬ چرا که ایشون به مثابه واعظی بود که خود...

بگذریم .

در مورد خانم امیر ابراهیمی هم باید بگم که مسایل شخصی ایشون نه به من و نه به هیچ کس دیگه ای ربط نداره.

به فرض محال حتی تصاویر پخش شده از ایشون واقعی هم باشه٬ باز هم به کسی ربطی نخواهد داشت.

به هر جهت بهتره ما تو رفتار و اعمالمون تجدید نظر کنیم٬ چون با این حرکات ابلهانه  فقط شرافت انسانی خودمون رو زیر سوال خواهیم بد.

 

اما نکته دیگه ای که به نظرم جالب بود درباره همایش زنان و هزاره سوم بود٬ باز هم سوژه ای برای تفکر!

وقتی که  زن در شبکه فیلتره!٬برپایی همچین کنفرانسهایی چه معنی ایی میتونه داشته باشه؟

بهر جهت کارای ما ایرونی جماعت در حد خودش خیلی جالبه.

اول میزنیم یارو رو چپل چلاغ میکنیم بعد هم براش زار زار گریه میکنیم.

 

خوب دیگه تا اینجا باشه٬ بقیه برا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:0  توسط محمد  | 

روز زن

Woman's Day

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:38  توسط محمد  | 

زن

 

زن ها كلا به پنج گروه اصلي تقسيم ميشن:‌

گروه اول زنهایي هستند كه مردها رو بدبخت ميكنن!

گروه دوم زنهایي هستند كه اشك مردها رو در ميارن!

گروه سوم زنهایي هستند كه جون مردها رو به لبشون ميرسونن!

گروه چهارم زنهایي هستند كه كاري ميكنن مردها روزي ۱۸ بار‌ آرزوي مرگ كنن!

گروه پنجم زن هایي هستند كه به اشتباه فكر ميكنن جزو هيچكدوم از گروههاي بالا نيستن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:40  توسط محمد  | 

تب فوتبال

 

از چي بگم از كي بگم، غصه دل رو پيش كي ....

يه ماه كه ننوشتم

يه ماه هم گذشت، به انتهاي خط نزديك تر شدم.

از كجا شروع كنم از جام جهاني كه تبش همه مونو زمين گير كرد، يا از بازيهاي مزخرف و حال به هم زن تيم ايران كه يه مشت دسته خر رو برده بودن پيك نيك تا حسابي برينن به اعصاب ملت!

از بوي علفاي زمين فوتبال يا جكهاي علي دايي و ميرزا پور و... يا از حذف اسپانيا و آرژانتين يا سوم شدن آلمان كه ملتش حتي فكرشو هم نميكردن تا يك چهارم بيان.

خلاصه يه ماهي ملت با فوتبال سرگرم بودن تا كمي دغدغه هايشان كمتر باشه.

آره داداش ما قوتبال رو نميكنيم ولي فوتباليستها را چرا!!!

ولي حق ايتاليا بود كه قهرمان بشه، فرانسه هم تا همين كه به فينال رسيد بايد كلاشم بندازه هوا، البته با ايتاليا خوب بازي كرد ولي حقش قهرماني نبود.

برزيل هم كه با فوق ستاره هاش ريد به قافيه.

ولي اگه از حق نگذريم ايران هم اگه با يه تيم دسته چندميش ميرفت جام جهاني حتما تو گروهش آخر نميشد.

بگذريم

حالا من هم خيلي فوتبالي و عاشق سينه چاك اونم كه دارم خودمو جر ميدم.

بي خيال

(ولي يه نكته اي، ملت با جام جهاني و تحليلهاش يه وبلاگو مي چرخوندن، اونوقت من با سه، چهار خط كل جامو تحليل كردم. ترشي نخورم يه چيزي ميشم... )

 

تا يادم نرفته مطلبي به دستم رسيد با عنوان آموزش همسرداری، مطلب جالبيه و خوبه كه زوجها بدونن.

 

این بلاگفا هم شورشو در آورده٬ صبح باید مطلب بنویسی ٬ بعداز ظهر آپدیت کنی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 15:53  توسط محمد  | 

یه روز تعطیل

 

به سلامتی و میمنت روزهای تعطیلات به خیر و خوشی و بدون هیچ آسیب روحی و بدنی به اتمامش رسید!

اصولا در ایام تعطیل ثوابی که در خسبیدن است معادل هفتاد سال عبادت است٬ و اگر این خواب در کنار محبوبه باشد بسی عزیزتر و پسندیده تر!

آنهایی هم که بسان من امکانات کمتری دارن ٬ همون خواب به تنهایی بسی بهتر.

دلیلش هم در این است که هر چه این بشر دوپا اوقات فراغت کمتری داشته باشه کمتر به دیگران و صد البته به خودش! آسیب میرسانه.

اما خاطره من از دو روز تعطیل!

روز اول کما فی السابق ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدن و یک نگاهی به اطراف نمودن و وارسی موقعیت سوق الجیشی و نمیدونم از این جور حرفا... و حواله نمودن یه بیلاخ به عظمت آسمون و فراخی ماتحت جمیع مسلمین٬ به کار و هر چیز مزاحم که در طول هفته مخل آسایش میشه و گم شدن در چین و خم اسباب خواب!(البته به مدد گرما اسباب به همون تشکی که در زیر کار! است خلاصه میشه٬ این اسباب خواب ما هم آرزو به دل موند!)

آخ ٬ چقدر دلم هوس کوه کرده.

صبح زود از خواب بیدار شی بزنی به دامن کوه و اصولا بزنی تو دامن هر چی که میبینی.

بعدش یه صبحونه دبش بزنی تو رج! آخه من قبلنا از تنها چیزی که بدم میومد کله پاچه بود٬ بنا بر دلایلی حدود دو سه هفته ای هست که شدیداً علاقمند به این غذای لذیذ ایرانی شدم(البته به اصرار یکی از دوستا علاقه مند به این بحث شدیم٬ اصولا هر چی مفت باشه٬ کوفت باشه رو برا همین مواقع گذاشتن!).

میگفتم٬ آره... آرزوی یه روز تعطیل این چنینی به دلمون موند.(امان از کون گشاد و آب هندونه٬ چه حالی میده هندونه رسیده و خنک تو این روزای داغ!)

حکایت منم شده حکایت اون بچه که هر چی میگن ٬ سریع اونو میخواد.

البته زنای پا به ماه هم اینجوری ویار میکنن.

البته من نه بچه ام ونه زن حامله! به جون خودم.حالا هرکی شک وشبهه ای داره میتونه بیاد و من پشت درهای بسته بهش اثبات کنم! (امتحانش ضرر نداره٬ بلکه در چنین مواردی احتیاط واجب آنست که شک خود را برطرف نمایید!).

خوب صبح روزای تعطیل که خوابیدیم(البته خوابیدم!). بعد از ظهر روز اول که گوشه خونه کز کردیم و بطالت را تجربه نمودیم.

روز دوم هم هوس بیرون رو کردم! رفتم پارک. اوه اوه چه خبر بود جماعت به جای عزاداری و کنج هیات ها و دسته جات کز کردن اومده بودن پارک و از کون هم بالا میرفتن.

جوون تر ها که یا پی دختر/پسر بازی بودن و پیر تر ها هم... اصولا دود از کنده در میاد.

 

خلاصه(آدم باید بلاسه)این بود خاطرات من از یه روز تعطیل.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 13:15  توسط محمد  | 

 

روحم بد پریود شده...

 

خسته ام...

خسته. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 8:21  توسط محمد  | 

اینجا خارج است صدای اونور آب

دیروز کلی در خیابونای پایتخت پرسه زدم(یاد سر جوونیها بخیر که بسی از عمر گرانبها را به الواتی و متراژ گذروندیم!).

آره جونم براتون بگه که سه نقطه مختلف شهرو متر کردم شد  ۹۸۷۸۴قدم و نیم!(چون متر نداشتم و در ضمن ممکن بود بدلیل خرابکاری دستگیرم کنن با قدوم مبارک این کارو کردم. البته ناگفته نمونه که بزنم به تخته هر قدممون یه متره! به قول معرف پا که نیست٬ قبر بچه ست).

خلاصه...

انواع و اقسام انس و جن رو ورانداز نمودیم تا به سرمنزل مقصود برسیم.

اونقدر پیاده روی کردهم که شب به خونه رسیدم پاهام مال خودم نبود!(یادش بخیر در روزگاران شباب پوز پیاده روی رو بد زده بودم)

البته بعضی از مسیرهای خیلی طولانی رو به مدد نبوغ بشریت نشسته طی نمودم(سوء تفاهم نشه٬ منظورم اتول بود).

نکته جالبی که باعث خوردن جرقه ناگهانی پیدایش این پست شد! همین دوستان رارنده! است.

تا حالا شده طول یه روز سوار ماشینهای مختلفی شده باشید و هرکدمشون هم ساز خودشونو بزنن!

آره...

نکته جالب در سیستم صوتی این عزیزانه٬ یارو رو ماشین پیکان مدل هزار و سیصد و انبردست! یک سیستم خفنی بسته بود که آدام کفن و خون قاطی میکرد.

اما اصل مطلب٬ اگه از چند تا از راننده های دیروز که آهنگ های گل و بلبل و جینگلومستون گذاشته بودن فاکتور بگیرم(نکته جالب این که هر چی سن راننده های محترم مسافرکُش بیشتر میشه٬ علاقه شون به آهنگ های بزن و بکوب و جوادی که بیشتر بدرد بچه های ۷ و ۸ ساله میخوره٬ بیشتر میشه)٬ اکثرا به رادیو های اونور آبی گوش میدن(البته اگه پارازیت ها و... بذارن).

سوال من اینه که چرا هموطنان ما حاضرن رادیوی با کیفیت پایین(از نظر محتواشو نمیگم) رو بشنون و وسطش انواع و اقسام پارازیتها و قطع و وصل شدنا رو تحمل کنن ولی به رادیو وطنی گوش نکن!

شاید به خاطر محدودیتها و عدم شفافیت رادیوی داخلی باشه٬ البته دلیلش هم بیشتر به انحصار دولت در بخش صدا و سیما بر میگرده٬ یعنی به اون بلوغ نرسیدیم که توی کشورمون ٬مثل سایر کشورها٬ بخش خصوصی هم در صدا وسیما نقش داشته باشه و رادیو و تلویزیون خصوصی داشته باشیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 9:31  توسط محمد  | 

بی جنبه بودن حق مسلم ماست...

الان چند روزیه که بحث کاریکاتور روزنامه ایران سر زبونها افتاده٬ طوری که کار به مجلس اصولگرا نیز کشیده شده و ظاهرا مجلسی ها رو بسی مشوش نموده است!

بحث همیشگی...

اینکه ما جماعت ایرانی طاقت هیچی رو نداریم.

حالا قضیه چی بوده؟

والا اونجوری که من٬ دست و پا شکسته فهمیدم٬ کاریکاتوریست محترم روزنامه٬ کاریکتاوری میکشه(اصولا کاریکاتوریستها کاریکاتور میکشن!) و در حاشیهء یکی از باکسها مینویسهNamana !

نوشتن این نَ مَ نَ  همان و آتش خشم و نفرت! هموطنان ترک زبان ما زبانه کشیدن٬ همان...

کاری به اصل موضوع و درست یا نادرست بودنش ندارم.

حرفم اینه که ما طاقت هیچی رو نداریم.

اگه روزی در تلویزیون یا سینما دزدی رو نشون بده از صنف خاصی باشه٬ فرداش اون صنف محترم شلوار تهیه کننده٬ کارگردان و سایر عوامل پشت و روی صحنه رو میکشن پایین! کاری میکنن که رسما یارو به گه خوردن بیفته؟!؟

البته این قضیه به تلویزیون وسینما خلاصه نمیشه.

هر جا که چنین مصیبتی! رخ بده ملت همیشه در صحنه ما عرض اندام میکنن.

اصلا این جماعت خلق شدن برا همین کار!

قبلنا(منظورم سر جوونی هاست)مشتری وبلاگ جوکی بودم که از قضا جوکای ترکیش یه نموره زیاد بود.یکی از هموطنای ترک زبانمون! هم مشتری دائمی بخش نظراتش بود ٬ و با انواع فحشای گوش نواز از نویسنده محترم کمال تشکر رو میکرد(می کردها..!).

البته نکته مثبت قضیه تعداد نظرات این وبلاگ بود که گاه تا سه رقم هم پیش میرفت!و بیشتر کامنتها مربوط به هنرنمایی دوست عزیز بود!

به هر جهت امیدوارم که این بی جنبه بودنمون درصدش کمتر بشه(چون میدونم درد لاعلاجیه که درمون نداره!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 9:13  توسط محمد  | 

هرچي گداي خوبه مال تو...

خوب بیش از یه هفته هست که چیزی ننوشتم.

از کجا شروع کنم.

آره بابا یه کم ماتحتم دچار گشادی بیش از حد شده...

چند روزه که جمع آوری گداها شده تیتر اول تمام محافل

اول٬ اتفاقی که هفته پیش برام رخ داد! رو بگم که در خروجی گلوم گیر کرده(بی ربط به همین تیتر گفته شده ٬ نیست).

جونم براتون بگه٬  پنجشنبهء گذشته گفتم که یه کم بیام علاوه بر اینکه ورزشکاران رو دوست داشته باشم خودمم هم....

آره داداش! بالاخره هم کشیدیم و از میدون فاطمی تا سر منزل مقصود! رو پیاده گز کردیم.

سر تخت طاووس(امروزیها میگن شهید مطهری٬ البته من که میگم تخت مطهری!) در عالم هپروت سیر میکردم که از یه پیکان(خودروی ملی!) صدای دلنواز بانویی به گوشم رسید.

چی میگفت...

آه...

(البته آه نمیگفت ها٬ این مثلا در خماری گذاشتن خواننده است٬ بابا من از بقیه نویسنده ها چی کم دارم... این همه اونا چسی اومدن یه بار هم مابیاییم...)

هیچی ما به خیالمون که مثلا آدرسی میخواد ازمون بپرسه رفتیم جلو...

دیدم که یه خانم حدود ۳۵ساله پشت فرمونه و دختر(حدوداْ ۱۶ .۱۷ سالش) هم کنارش.

خانمه: آقا ببخشید٬ شما هم مثه داداشمون میمونید.

من: خواهش میکنم بفرمایید.

خانمه: ما اومده بودیم به مریضمون که تو بیمارستان طوس بستریه سر بزنیم الان هم می خوایم بریم کرج٬ ماشینمون بنزین نداره٬ اگه میشه پول بنزینمون رو...

من: روش جدیده؟

(به جون خودم فقط اینو گفتم و برگشتم)

برگشتن همانا و فحاشی بانوی محترم اتول سوار! همان.

اون هم چه فحشایی...

حالا نمیخوام بگم که همیشه درست فکر میکنم٬ ولی حدسم درباره این بانوی مکرمه درست بود.

گدا بود٬ گدا...

چرا؟

دلایلم

اول اینکه بیمارستان طوس یه بیمارستان خصوصی درجه یکه٬ این یعنی هر شب اقامت در آن٬ کار مریضای مرفه و بی درد جامعه! است٬ پس لزومی نداره وقتی که طرف با همچین افرادی برخورد داره بخاطر پول آشنا رو ول کنه و...

دوم : اونقدر بنزین داشت که به  نزدیک ترین پمپ بنزین برسه٬ پس کافی بود که تا اونجا فقط تا اونجا چند نفرو سوارکنه(چه ایرادی داره؟!؟)

این هم نه!

اینو میدونم که آدمای باشرف و آبرو دار هیچ وقت این حرفو به کسی که نمیشناسن نمیگن.

ولی حاضرم قسم بخورم که اگه بهش میگفتم اول بریم خونمون! بعد ...

با روی گشاده پذیرایم! بودند.

الان فمینیست ها و حافظان حقوق نسوان دچار رعشه شدن که آره آزادی و حقوق زن لگد مال شده و هر کی رو که دست نیاز دراز میکنه  فکر میکنن که فاحشه  است و از این جور حرفا...

فقط در جواب میگم که آدم با... هیچ وقت ارزششو حراج نمیکنه.

بگذریم

الان یه هفته است که میگن دارن گداها و فال فروشان و کلا افرادی که در چهار راه شیشه پاک میکنن٬گل میفروشن و از این جور کارا٬ میگیرن.

والا ما که برخوردی ندیدیم نمونه اش همین دیروز٬ پریروز تو سهروردی٬ یارو داشت به زور شیشه ماشینا رو پاک میکرد.

فال فروشا هم که قربونشون برم٬ جمعیتشون تمام نشدنیه!

البته با اصل قضیه بد جوری موافقم ولی باز هم مثل هميشه٬ اول ميان يه طرحي ميريزن بعد تازه به فكر اجرا و عواقب و ...  ميفتن.

يادمون نره اينجا ايرانه.

فقط اميدوارم اين يكي به نتيجه برسه.

راستي چند شب پيش آقاي سردار خلبان دكتر حاج محمد باقر قاليباف٬ كه حالا شده شهردار محترم تهران در كانال پنجم سيما رويت شد(البته من فقط يه ربع از حرفاشو گوش دادم).

بحث راجع به ترافيك تهران بود.

جالبيش كجاست؟!؟

اين كه بالاخره فهميديم ترافيك تهران واقعا به معني كلمه هم " صاحب " نداره!

جالب ترين نكته اي كه از زبان شهردار محترم شنيديم عين اين جمله بود:"ترافيك تهران صاحب نداره".

از اون جالب تر عكس العمل خيرخواه ٬مجري برنامه٬  بود. بنده خدا يه لحظه هاج و واج مونده بود چي بگه.(اين آقاي خيرخواه در گوزپيچ كردن مهمانا  ناپخته نيست٬ ولي بدبخت يه لحظه بد گوزپيچ شد!)

نكته جالب ديگه٬ اين عناوين شهردار تهرانه...

تا چند وقت پيش كه فرمانده نيروي انتظامي بود كه سردار قاليباف بود.

موقع انتخابات فهميديم كه اين سردار محترم خلبان هم هست.يه كم بعد (دوباره تو همون جريانات انتخابات)ديديم كه اين آقاي قاليباف علاوه بر اينكه سردار و خلبان بودن٬حاجي نيز مي باشد(اونهم به واسطه جنگ كه همه يا حاجي بودن يا سيد٬ واقعا جاي كربلاييها خالي كه نموندن وگرنه الان دو سه متري به جلو و عقب اسمشون اضافه ميشد!)٬ بعد هم دوباره در همان كوران انتخابات دكتر بودن سردار خلبان حاج محمد باقر قاليباف رو شد.

شانس آورديم كه انتخابات به سلامتي و ميمنت! تمام شد٬ وگرنه...

اگه دوباره آقاي شهردار كانديد بشه٬ بايد بهش بگيم"سردار خلبان شهردارتهران دكتر حاج محمد باقر قاليباف "

(البته اگه تا اون موقع چيزي به اسمش اضافه نشه!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:59  توسط محمد  | 

چگونه يه وبلاگ نويس موفق باشيم؟

 

با توجه به اينكه اينجانب تقريباً دو سالي هست كه با وبلاگ و وبلاگ نويسي حشر و نشر دارم، مي خواهم الان رموز موفقيت و زدن كلنگ يك وبلاگ پر بيننده را در اين محل بزنم…

بزن اون زنگوله رو پسر…

 

ازاونجاييكه در بلاگفا اقامت گزيده ام و با توجه به اين كه نون ونمك اينجا رو خوردم، بيشتر درمورد بلاگفا توضيح ميدم.

اما نحوه شروع كار:

اولين و اساسي ترين بخش و قسمتي كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه: براي موفقيت در بلاگفا بايد يا عاشق باشيد يا بد جوري درعشق شكست خورده باشيد.

هرچقدر عشق و عاشقيتون پر سوز وگداز تر باشه موفق تر خواهيد بود.

البته راه حل ديگه اي هم وجود داره اون هم اين كه٬ تا می تونید خودتونو جاي يه آدم شكست خورده جا بزنيد(جون خودم جواب ميده).

اما روش كار: شما آدمي هستيد منطقي . در عوض٬ بايد طرف مقابلتون رو تا اونجا كه ميتونيد آدم عوضي، احمق، نامرد، بي شرف، بي ناموس و… نشون بديد.

برا اين كه موفق تر بشيد مي تونيد يه آهنگ پر سوز و گداز روهم  زمينه  وبلاگ بزاريد.

توصيه ميشه كه اين آهنگ رو به كمك كدهاي معظم جاوا(حفظه الله…) يه جوري بزاريد كه بيننده كنترلي برای خاموش كردنش نداشته باشه(به عبارتي ماتحت مباركش جر بخوره و مجبور باشه تا آخرشو گوش كنه).

البته اين نكته رو هم هميشه بياد داشته باشيد ممكنه ويزيتور محترم از هدست استفاده كرده و در اون لحظه هدست مبارك رو به گوش نداشته باشه يا اصلا اسپيكرش خاموشه!

در اينجا شما نبايد اصلا ميدون رو خالي كنيد، ميتونيد به كمك همون كدهاي جاوا(س) يه پيغامي رو با اين مضمون برا طرف(كه بهتره بگم شكار مورد نظر)بفرستيد: لطفا اسپكرتو رو روشن كنيد يا يه چيز تو همين مايه ها…

اگر هم كد مورد نظر را نداريد اصلا خودشونو ناراحت نكنين، ميتونين با يه فونت خفن بالاي صفحه اين پيغام رو بفرستيد.

 (در مورد مطالبش هم اصلا ناراحت نباشيد هرچي كه دلتون خواست بنويسيد چون نصف بيشتر بيننده هاتون اصلا نوشته هاتونو نمي خونن.)

خوب تا حالا بزرگترين گام موثر رو برداشتيد.

از اينجا به بعد ميمونه جذب بيننده!

در اين مقوله بايد بگم كه راههاي مختلفي وجود داره(خيلي از اين راهها كشف نشده و خيلي ديگه هم ابتكاريه!)

اما راه حل هاي پيشنهادي:

صفحه اول بلاگفا رو باز كنيد در پايين صفحه وبلاگهاي بروز شده رو نشون ميده.

خوب اين يعني چي؟

بابا اين خودش كليه….

حالا بايد دست بكار شد، دونه دونه اين وبلاگها رو باز کرده و كاري به نوشته و نويسنده و موضوع و… نداشته باشيد. فقط قسمت نظرات رو باز كنيد و توش اثري از خودتون بجا بزاريد(اصلا هم خودتون رو نبازيد و كاري هم نداشته باشيد متن وبلاگ چيه يا اين كه طرف تازه وبلاگو راه انداخته و داره تست ميكنه يا …) در مورد نظري كه بايد بنويسيد، ترحيحاً ابتكاري باشه(مثلا شما نويسنده قهاري هستيد).

حالا چون همه چيز نمونه اي داره يه نمونه براتون ميذارم:

سلام

وبلاگ خيلي قشنگي داري.

به من هم سر بزن

يادتون نره اين نوشته پر گهر رو حتما كپي كنيد .

شما تاكنون 90 درصد راه موفقيت را رفته ايد.

از اين به بعد كافيه دونه دونه تو وبلاگهاي ملت نوشته تونو Paste كنيد.

برا موفقيت بيش از پيش باز ميتونيد با بهره از كدهاي جاوا انواع و اقسام جنگولك بازي رو بر سر بيننده بدبخت بياريد.

 

البته راه های دیگه هم داره ...

در اینجا من هم لازم میدنم که یه کم کلاس بذارم و بگم که بقیه در قسمت بعدی یا به قول این سریالهای خارجی To Be Continued

 

 

*پي نوشت

منم حتما ول معطلم.

 

حكايت ما شده اون موقعهايي كه اسرا رو آزاد كردند، ملت رفتن سراغ يكي از اين آزادگان! و ازش درباره مرارتها و.. اسارت پرسيدن.

اون هم براشون با كلي آب وتاب اينجوري گفت: كه آره موقع اسارت خيلي بهمون سخت گذشت . بدترين كاري كه باهامون كردن اين بود كه يا ما رو مي كردن يا ميكشتن ...

ملت هم با تعجب ازش پرسيدن با تو چه كردن!

اونم گفت: خوب منو كشتن!!!

 

چه ربطي داشت؟!؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:16  توسط محمد  |