تبليغاتX
فست فوود

فست فوود

پاچمو داری!

خوب ظاهراً حرفای پست قبلیم داره به منصه ظهور نزدیک میشه.

مای خر! نکردیم بگیم بوی پولی، چیزی میاد.

بابا این همه ما ضِر زدیم، فقط یکیش عملی شد!

آره جونم براتون بگه که: آی خانمای محترم شلوارک پوش!(بتازگی فرق شلوار و شلوارک رو هم دانستیم!)که گوشی دستتون باشه که خدای نکرده...

آره داداش.

چونکه ممکنه الگانس نشینان محترم به جرم عدم رعایت حجاب اسلامی بُکننتون(البته تو حُلُفدونی) .

البته قراره که به دارندگان حیوانات(اعم از اهلی و یا احیاناً وحشی) هم برخورد بشه(که اینو پایه ام، بابا یعنی چی طرف سگ و گربه ومار و کورکودیل رو میاره وسط اجتماع)، فقط یه سوال برام ایجاد شده(دست خودم نیست ها ناخودآگاه پیش اومده، مثل خیلی از چیزایی که خانما و آقایون به ناچار براشون پیش میاد!، حالا وارد جزییات نمیشم...) اونم اینه که در هنگام وقوع جرم حیوونو میگیرن یا صاحابشو! اگه صاحبشو میگیرن، حیوونو چیکار میکنن، آیا به پارکینگ منتقل میکنن یا...

ولی من که از این یکی خوشم اومد، نه این که بگم آدم خودرایی هستم، نه به جون شما... ولی خب یه کم باید قبول کرد که یارو سگِ آنچنانی رو (نمیدونم سگ بود یا ببر) با خودش بیاره وسط خیابون. من که با دیدن اون موهای زائد بدنم! فِر میخوره، بقیه خلق الله رو...

البته بگم من نه موافق این طرحم و نه مخالفش.

نمی خوام ادای آدمای روشنفکر یا متحجر رو در بیارم، ولی در مورد این مساله تامل بیشتر رو به واکنش سریع ترجیح میدادم.

به نظر من یه بحث کارشناسی و روانشناسی(چیزی که متاسفانه کمتر دیده میشه) لازم بود.

باید قبول کنیم که تو قرن بیست ویکم، دیگه چیزی رو به زور نمیشه به کسی تحمیل کرد.

شنیدم اول انقلاب(به لحاظ سنی در اون سالها خیلی کم سن وسال وبودم) وقتی حجابو اجباری کردن، میگفتن : یا روسری، یا توسری!

نمیدونم شاید در اون برهه زمانی این کار جواب داده ولی الان دیگه دهه شصت نیست که مثل اون سالها فکر و عمل کنیم.

نمیخوام الکی بحثی رو راه بندازم، چون در مورد این قضیه نظر خاصی ندارم.

از یه طرف، آزادی و حفظ حریم شخصی افراد برام مهمه، پس باید بگم مخالفم.

از طرف دیگه معتقدم به ارزش ها و مقدسات جامعه باید احترام گذاشت.

شرق در سرمقاله ای با عنوان ميان وجود و عدم بحث مسافرانی رو پیش کشیده که از کشور خارج میشن.البته باید در جواب بگم : این همون احترام به ارزش ها و مقدسات جامعه است، حالا کاری ندارم یه عده به اجبار این مساله رو پذیرفتن.

البته باز همان روزنامه شرق در صفحه اولش تجمع مقابل مجلس عليه بدحجابى رو تیتر خبری کرده، فقط یه سوال برام پیش میاد اون هم این که جامعه ما هیچ متولی یا هر کوفت و زهرمار دیگری نداره که یه عده بخوان برا تحمیل نظراتشون بریزن تو خیابون.

در جای دیگری هم خبر از حبس و جريمه براى زنان بى حجاب داد.

رونامه ایران ، جام جم و کیهان محتاطانه تر به قضیه نگاه کردن و از پوشش خبری بیشتر خودداری کردن.

البته تا این لحظه در خبرگزایهای ایسنا، ایرنا و فارس نیوز  تیتری در این مورد مشاهده نشد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 9:18  توسط محمد  | 

یه مشت آدم بی عرضه

 

یه مشت آدم بی عرضه ایم که فقط زاده شدیم بی عرضگیمون رو به همدیگه عرضه! کنیم.

نمیدونم والا،شاید هم من یه کم انگیزه مو از دست دادم.

شاید هم واقعاًً به این نتیجه رسیدم که: آره...

نه خداییش اینجوری نیست؟

به قول معروف گاهی وقتا آدما از اینکه خیلی بی عرضه هستن به خیلی جاها میرسن، از محاسن عید و تعطیلی و خونه نشستن اینه که مجبور میشی تلویزیون هم بنگری! البته از آنجاییکه ما حافظ دستاوردهای انقلاب هستیم، هیچوقت از ابزار بی ناموسی همچون ماهپاره بهره نجستیم، آقا یعنی چی ... اخلاقمون رو واسه چی فاسد کنیم و بیاییم این کانالهای بی شرف! و بی غیرت! خارجی رو ببینیم، من میدونم که اونا از خودشون گیرت! ندارن.ای بی ناموس، ای بی گیرت، تو خودش خوار مادر نداری.

ای جوان، ای کودک، ای مجلس، ای دولت، ای ... بیاید مشت محکمی به دهن استکبار بزنیم و ماهپاره رو تحریم بکنیم.

پس یکصدا با هم میگیم انرجی هسته ای حق مسلم، ماست!

بگذریم

یهو جو گیر شدیم ها..

میگفتم تو عید کانال چهار فیلم گاهی به آسمان نگاه کن رو داد!(بازم دارن دهن منو باز میکنن ها!) در کل فیلم جالبی بود و من هم این نکته رو از اون کش رفتم، ولی چون وجدانم بیدار شد، گفتم بیاییم ما هم مثه آدم حق کپی رایتو رعایت کنیم، گفتم.

خلاصه باید قبول کنیم که ما آدما(همه مونو میگم) اینجورییم، چه جوری ؟! خب این که آب نداریم وگرنه شناگر ماهری هستیم.

به نظر من موقعیت های مختلف، آدمای مختلفی میسازه.

البته این جمله آخری از سخنان نغز این حضرت می باشد، چی فکر کردین ما هم واسه خودمون کلی آدم حسابی هستیم! حالا که غریبه نیست ولی جون شما نه، جون خودمون یه کم هستیم!

از بحث اصلی خارج نشم!

نمیدونم چرا اینقدر بی انگیزه شدم، ولی فکر میکنم که این قضیه داره اپیدمی میشه، چون حس میکنم اکثر جوونا هم انگیزه شونو از دست دادن، یا اگه خوشبینانه تر به قضیه نگاه کنیم، میتونم بگم که انگیزه کمتری دارن یا اینکه اکثراً اهداف کوتاه مدت یا غیر مهمی دارن.

فقط امیدوارم که همه مون بتونیم از پسِ این بحران به خوبی بر بیاییم.

به نظر من این قضیه(هدف و انگیزه) از خیلی از چیزایی که تو جامعه مطرح میشه مهمتره، از انرژی هسته ای، از بحث گیر دادنای نیروی انتظامی و.... ، مشکل جوونا دولا به شلوار زدن و مدلهای آنچنانی زدن نیست، حالا اگه یه عده الکی خوش  رو از این بحث خط بزنیم، مشکلمون آزادی که برامون تعریف کردن، نیست. مشکل ما این که جنس مخالفمونو تو خیابون بچلونیم! نیست و هزار چیز دیگه که برامون درست کردن و بعدش هم اومدن براش دارو تجویز کردن....

مشکل ما(لا اقل خودمو میگم) امید به آینده است، آینده ای که چون انگیزه و هدفی نداریم، برامون بی ارزش شده.

 

 

بگذریم

راستی، پوپک گلدره هم پس از چند ماه جدال مرگ و زندگی مُرد، خدا بیامرزدش. یاد دنیای شیرین دریایش بخیر. (چون من فقط چند قسمت از این سریالش رو دیدم)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 9:14  توسط محمد  | 

ديگه رفته

گل

 

اوني كه از همه شيرين تره رفته
جاي خاليش تو خونه سبز شده رفته
اوني كه از همه بهتر واسه من بود
منو تنها با خودم گذاشت و رفته
اوني كه اسمش تو قلب من نوشته
واسه هرچي خاطرست مثل فرشته
تني كه بهارعشق و با خودش داشت
مث پاييز اومد و با برگا رفته

اوني كه مثل فرشته واسه من عشق و نوشته
واسه ياداي گذشته جاي شيريني گذاشته
ديگه رفته ديگه رفته ديگه رفته

ديگه دل رو به تو آسون شده قلبي كه هراسون
نمي دم من نمي دم من نميشم از عشقت افسون
ديگه چشمام و به خورشيد و نگاهي به هراميد
نمي دم من نمي دم نمي شم صبحي كه تابيد

اوني كه مثل فرشته واسه من عشق و نوشته
واسه ياداي گذشته جاي شيريني گذاشته
ديگه رفته ديگه رفته ديگه رفته

شمردم شد شش.

چقدر ديگه بايد بشمارم؟

ميدونم،

حالا حالا ها بايد بشمرم!

آخه ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 15:43  توسط محمد  | 

آویزون

 

از وقتی که چشم وا کردیم و در خودمون پستی و بلندی هاو چاله و چوله هایی را رویت فرمودیم٬ همواره برامون سوال پیش اومد که چرا پسر و دخترا مثل هم نیستن.

یادش بخیر فکر کنم ۸ یا ۹ ساله بودم که داداش و دختر داییم با فاصله یکسال با هم به دنیا اومدن(خدا بهمون داد).

میخوام اینو بگم که تا اون موقع فکر می کردم که همه آدما٬ همون چیز آویزونی رو که من لاپام دارم دارن٬ و بعد از چند ماه یا چند سالی نصفشو هم بنام ختنه از آدم جدا میکنن(همیشه دنبال تکه گم شده خودم بودم)٬ هیچی خدمتتون عرض کنم که یه بار موقع عوض کردن کهنه! بچه حقیقت تلخی را دیدم٬ بعدش عینهو آدمای مشنگ بر گشتم به مامانمون گفتم این دختره چیزی بهش آویزون نیست!!! اون بنده خدا هم مونده بود چی جواب بده! نه گذاشتو نه ورداشت گفت که اینو خدا ختنه کرده! ما هم عین خر! باورمون شد٬ تازه بعد هم در خیالاتمون فکر میکردیم که این دکترها که میمیرن٬ اون دنیا مسئول بریدن دودول بچه ها میشن که بعضی ها در نهایت نامردی معامله بعضی ها رو از بیخ میبُرن!!

غرض از این صحبت ها اینه که ما جماعت ایرانی بعضی اوقات (بعضی اوقات که نه٬ تقریباً همیشه) شورشو در میاریم٬ یارو زورش میاد که بلوغ جنسی رو برا بچه توضیح بده٬ همیشه فکر میکنم که دختری برا بار اول پریود میشه چه حسی داره بخصوص اگه بابا ننه اش هم از این آدمای گاو!(بلانسبت گاو!) باشن(که خوشبختانه از این جماعت عزیز در ایران به وفور رویت میشه) و هیچی از بلوغ جنسی نمیدونن٬ البته میدنن ها ولی بد میدونن که برا بچه توضیح بدن فکر میکنن که اگه بچه از زوایای جنسی خودش خبر داشته باشه میره و...

یه عده دیگه هم قربونشون برم رحم به صغیر و کبیر نمی کنن. بابا٬ الاغ! سگ هم بچشو نمیکنه. گویا  مطلبی  راجع به همین موضوع نوشته٬ چون این سایت توی ایران فیل تَره! خلاصشو اینجا میارم:

یکی داستانی است پر آب چشم...، گزارش یک مورد آزار جنسی و زنای با محارم، حميدرضا شيرمحمدي

روزي تماسی داشتم از دخترخانم 23 ساله ای از شیراز. ایشان در بین گفتگوی تلفنی که با من داشتند یکی دو دفعه منقلب شدند و لختی سکوت گفتگوی کم و بیش طولانی ما را قطع کرد. متأسفانه مسائل ایشان را نمیتوان طی "یک مشکل" بازگو کرد و روی هم رفته شامل مسائل ذیل میشد:
1. رابطه جنسی که پدر ایشان (من تأکید داشتم که بدانم پدر نسبی و خونی ایشان است که متأسفانه جواب مثبت بود) از سن 5 سالگی تا 12 سالگی با ایشان داشت. ایشان میگفتند که بارها این موضوع را بصورت سربسته با مادر خود در میان گذاشته بودند که با عدم توجه مادر کار به اینصورت ادامه یافته بود و در نهایت با توضیح شفاف این دخترخانم و با باور این مسئله از سوی مادر با مشاجره سخت میان پدر و مادر موضوع خاتمه می یابد. پدر دارای تحصیلات در حد لیسانس و افسر ارتش بوده اند و رابطه با دخترشان ابتدا بصورت خوابیدن در رختخواب و نوازش بدن و سینه ها شروع شده و کم کم بصورت نزدیکی از پشت و دخول از جلو ادامه یافته بوده. ایشان حتی در همین سن هم شبها مجبورند موقع خواب در اتاق را قفل کنند و هنوز موارد متعدد هفتگی خودارضایی پدر در اتاق روبروی ایشان را گزارش میکنند.
2. رابطه خانوادگی کاملا مخدوش و از هم پاشیده ای که مادر و پدرشان داشتند. والدین اغلب رابطه عاطفی و جنسی بسیار سرد و دور از همی داشتند. مادر با افراد غریبه متعددی روابط جنسی نزدیک برقرار میکرده است. آن دو هنوز هم با دعواها و مشاجرات فراوان روزمره خانه را به کانون تلخ و مشوش و تاریک آزردگیهای روحی تبدیل میکنند.
3. سوءظن و ممانعت شدید (بخصوص) مادر نسبت به روابط و رفت و آمدهای کاری و دوستانه دخترشان. این دخالت ها و سوءظن ها آنچنان ایشان را تحت فشار روحی قرار داده است که بطور کل از امکان برقراری هرگونه رابطه مداوم و خوشایند با کسی به اسم همسر آینده یا حتی در حد یک دوستی ساده ناامیدند.
4. احساس ترس و تشویش از نزدیک شدن و تنها ماندن با یک نفر از جنس مخالف. احساس سوءظن به روابط صمیمی تمام برادر و خواهرها و پدر و دخترهایی که در محیط اطراف خود می بینند.
5. احساس ترس و اضطراب و افسردگی قابل توجهی که با افزایش تنشهای خانوادگی بصورت مقطعی تشدید میشود. احساس ناامیدی از امکان رهایی از این وضعیت- از خانه ای که در ان بزرگ شده اند و در آن رنج میکشند- احساس ناامیدی از پیدا کردن قهرمان رویایی که میتواند او را به کنج امن و بستر آرامش خود ببرد و .....

واقعاً من که موندم چی بگم.

ولی خدا خودش رحم کنه با این همه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 10:6  توسط محمد  | 

بی عنوان!

خوب چی بگم.

از کجا شروع کنم، خوب این وبلاگو امروز ثبت کردم،البته فکر کنم که این N امین وبلاگی باشی که ثبت کردم. قبلا که یه وبلاگ مزخرف دیگه ای داشتم. چند ماهی هم نوشتم و کلی هم مخ بندگان خدا رو ... کردیم. البته سوء برداشت نشه مخ کسی رو نزدیم فقط در حد این بود که از زور بی خیالی مقداری ...شعر تفت می دادیم و یه عده هم از قماش خودمون می خوندنش.

بعد هم به علت گشادی ماتحت مبارکون بی خیال شدیم.

(البته جمع که می بندم برای اینه که به مقام شامخ و قدسی جون! مون بر نخوره و گرنه اقرار می کنم که برای انجام این عمل شنیع و بی ناموسی کسی همدست- ممدست!مون نبود. چرا الکی مردمو بدبخت کنم! )

بگذریم.

چون دیدم که دیگه چیزی واسه گفتن ندارم کرکره آن مکان مبارک را کشیدم پایین و بی خیالش شدم، حالا هم که اومدم اینجا!خدا رو چی دیدی شاید این جا رو هم بستم! ولی به کوری چشم دشمنان، ما هنوز در صحنه ایم و همگی یک صدا گلوی وامونده مون رو جر میدیم (از لحاظ شرعی جر دادن گلو خود مورد خاصی ندارد، فقط باید مواظب بود که این عمل در بعضی از قسمتهای اطرافیان تکرار نشه!)که انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:14  توسط محمد  | 

تست

تست میشه...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 11:15  توسط محمد  |