تبليغاتX
فست فوود

فست فوود

هرچي گداي خوبه مال تو...

خوب بیش از یه هفته هست که چیزی ننوشتم.

از کجا شروع کنم.

آره بابا یه کم ماتحتم دچار گشادی بیش از حد شده...

چند روزه که جمع آوری گداها شده تیتر اول تمام محافل

اول٬ اتفاقی که هفته پیش برام رخ داد! رو بگم که در خروجی گلوم گیر کرده(بی ربط به همین تیتر گفته شده ٬ نیست).

جونم براتون بگه٬  پنجشنبهء گذشته گفتم که یه کم بیام علاوه بر اینکه ورزشکاران رو دوست داشته باشم خودمم هم....

آره داداش! بالاخره هم کشیدیم و از میدون فاطمی تا سر منزل مقصود! رو پیاده گز کردیم.

سر تخت طاووس(امروزیها میگن شهید مطهری٬ البته من که میگم تخت مطهری!) در عالم هپروت سیر میکردم که از یه پیکان(خودروی ملی!) صدای دلنواز بانویی به گوشم رسید.

چی میگفت...

آه...

(البته آه نمیگفت ها٬ این مثلا در خماری گذاشتن خواننده است٬ بابا من از بقیه نویسنده ها چی کم دارم... این همه اونا چسی اومدن یه بار هم مابیاییم...)

هیچی ما به خیالمون که مثلا آدرسی میخواد ازمون بپرسه رفتیم جلو...

دیدم که یه خانم حدود ۳۵ساله پشت فرمونه و دختر(حدوداْ ۱۶ .۱۷ سالش) هم کنارش.

خانمه: آقا ببخشید٬ شما هم مثه داداشمون میمونید.

من: خواهش میکنم بفرمایید.

خانمه: ما اومده بودیم به مریضمون که تو بیمارستان طوس بستریه سر بزنیم الان هم می خوایم بریم کرج٬ ماشینمون بنزین نداره٬ اگه میشه پول بنزینمون رو...

من: روش جدیده؟

(به جون خودم فقط اینو گفتم و برگشتم)

برگشتن همانا و فحاشی بانوی محترم اتول سوار! همان.

اون هم چه فحشایی...

حالا نمیخوام بگم که همیشه درست فکر میکنم٬ ولی حدسم درباره این بانوی مکرمه درست بود.

گدا بود٬ گدا...

چرا؟

دلایلم

اول اینکه بیمارستان طوس یه بیمارستان خصوصی درجه یکه٬ این یعنی هر شب اقامت در آن٬ کار مریضای مرفه و بی درد جامعه! است٬ پس لزومی نداره وقتی که طرف با همچین افرادی برخورد داره بخاطر پول آشنا رو ول کنه و...

دوم : اونقدر بنزین داشت که به  نزدیک ترین پمپ بنزین برسه٬ پس کافی بود که تا اونجا فقط تا اونجا چند نفرو سوارکنه(چه ایرادی داره؟!؟)

این هم نه!

اینو میدونم که آدمای باشرف و آبرو دار هیچ وقت این حرفو به کسی که نمیشناسن نمیگن.

ولی حاضرم قسم بخورم که اگه بهش میگفتم اول بریم خونمون! بعد ...

با روی گشاده پذیرایم! بودند.

الان فمینیست ها و حافظان حقوق نسوان دچار رعشه شدن که آره آزادی و حقوق زن لگد مال شده و هر کی رو که دست نیاز دراز میکنه  فکر میکنن که فاحشه  است و از این جور حرفا...

فقط در جواب میگم که آدم با... هیچ وقت ارزششو حراج نمیکنه.

بگذریم

الان یه هفته است که میگن دارن گداها و فال فروشان و کلا افرادی که در چهار راه شیشه پاک میکنن٬گل میفروشن و از این جور کارا٬ میگیرن.

والا ما که برخوردی ندیدیم نمونه اش همین دیروز٬ پریروز تو سهروردی٬ یارو داشت به زور شیشه ماشینا رو پاک میکرد.

فال فروشا هم که قربونشون برم٬ جمعیتشون تمام نشدنیه!

البته با اصل قضیه بد جوری موافقم ولی باز هم مثل هميشه٬ اول ميان يه طرحي ميريزن بعد تازه به فكر اجرا و عواقب و ...  ميفتن.

يادمون نره اينجا ايرانه.

فقط اميدوارم اين يكي به نتيجه برسه.

راستي چند شب پيش آقاي سردار خلبان دكتر حاج محمد باقر قاليباف٬ كه حالا شده شهردار محترم تهران در كانال پنجم سيما رويت شد(البته من فقط يه ربع از حرفاشو گوش دادم).

بحث راجع به ترافيك تهران بود.

جالبيش كجاست؟!؟

اين كه بالاخره فهميديم ترافيك تهران واقعا به معني كلمه هم " صاحب " نداره!

جالب ترين نكته اي كه از زبان شهردار محترم شنيديم عين اين جمله بود:"ترافيك تهران صاحب نداره".

از اون جالب تر عكس العمل خيرخواه ٬مجري برنامه٬  بود. بنده خدا يه لحظه هاج و واج مونده بود چي بگه.(اين آقاي خيرخواه در گوزپيچ كردن مهمانا  ناپخته نيست٬ ولي بدبخت يه لحظه بد گوزپيچ شد!)

نكته جالب ديگه٬ اين عناوين شهردار تهرانه...

تا چند وقت پيش كه فرمانده نيروي انتظامي بود كه سردار قاليباف بود.

موقع انتخابات فهميديم كه اين سردار محترم خلبان هم هست.يه كم بعد (دوباره تو همون جريانات انتخابات)ديديم كه اين آقاي قاليباف علاوه بر اينكه سردار و خلبان بودن٬حاجي نيز مي باشد(اونهم به واسطه جنگ كه همه يا حاجي بودن يا سيد٬ واقعا جاي كربلاييها خالي كه نموندن وگرنه الان دو سه متري به جلو و عقب اسمشون اضافه ميشد!)٬ بعد هم دوباره در همان كوران انتخابات دكتر بودن سردار خلبان حاج محمد باقر قاليباف رو شد.

شانس آورديم كه انتخابات به سلامتي و ميمنت! تمام شد٬ وگرنه...

اگه دوباره آقاي شهردار كانديد بشه٬ بايد بهش بگيم"سردار خلبان شهردارتهران دكتر حاج محمد باقر قاليباف "

(البته اگه تا اون موقع چيزي به اسمش اضافه نشه!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:59  توسط محمد  | 

چگونه يه وبلاگ نويس موفق باشيم؟

 

با توجه به اينكه اينجانب تقريباً دو سالي هست كه با وبلاگ و وبلاگ نويسي حشر و نشر دارم، مي خواهم الان رموز موفقيت و زدن كلنگ يك وبلاگ پر بيننده را در اين محل بزنم…

بزن اون زنگوله رو پسر…

 

ازاونجاييكه در بلاگفا اقامت گزيده ام و با توجه به اين كه نون ونمك اينجا رو خوردم، بيشتر درمورد بلاگفا توضيح ميدم.

اما نحوه شروع كار:

اولين و اساسي ترين بخش و قسمتي كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه: براي موفقيت در بلاگفا بايد يا عاشق باشيد يا بد جوري درعشق شكست خورده باشيد.

هرچقدر عشق و عاشقيتون پر سوز وگداز تر باشه موفق تر خواهيد بود.

البته راه حل ديگه اي هم وجود داره اون هم اين كه٬ تا می تونید خودتونو جاي يه آدم شكست خورده جا بزنيد(جون خودم جواب ميده).

اما روش كار: شما آدمي هستيد منطقي . در عوض٬ بايد طرف مقابلتون رو تا اونجا كه ميتونيد آدم عوضي، احمق، نامرد، بي شرف، بي ناموس و… نشون بديد.

برا اين كه موفق تر بشيد مي تونيد يه آهنگ پر سوز و گداز روهم  زمينه  وبلاگ بزاريد.

توصيه ميشه كه اين آهنگ رو به كمك كدهاي معظم جاوا(حفظه الله…) يه جوري بزاريد كه بيننده كنترلي برای خاموش كردنش نداشته باشه(به عبارتي ماتحت مباركش جر بخوره و مجبور باشه تا آخرشو گوش كنه).

البته اين نكته رو هم هميشه بياد داشته باشيد ممكنه ويزيتور محترم از هدست استفاده كرده و در اون لحظه هدست مبارك رو به گوش نداشته باشه يا اصلا اسپيكرش خاموشه!

در اينجا شما نبايد اصلا ميدون رو خالي كنيد، ميتونيد به كمك همون كدهاي جاوا(س) يه پيغامي رو با اين مضمون برا طرف(كه بهتره بگم شكار مورد نظر)بفرستيد: لطفا اسپكرتو رو روشن كنيد يا يه چيز تو همين مايه ها…

اگر هم كد مورد نظر را نداريد اصلا خودشونو ناراحت نكنين، ميتونين با يه فونت خفن بالاي صفحه اين پيغام رو بفرستيد.

 (در مورد مطالبش هم اصلا ناراحت نباشيد هرچي كه دلتون خواست بنويسيد چون نصف بيشتر بيننده هاتون اصلا نوشته هاتونو نمي خونن.)

خوب تا حالا بزرگترين گام موثر رو برداشتيد.

از اينجا به بعد ميمونه جذب بيننده!

در اين مقوله بايد بگم كه راههاي مختلفي وجود داره(خيلي از اين راهها كشف نشده و خيلي ديگه هم ابتكاريه!)

اما راه حل هاي پيشنهادي:

صفحه اول بلاگفا رو باز كنيد در پايين صفحه وبلاگهاي بروز شده رو نشون ميده.

خوب اين يعني چي؟

بابا اين خودش كليه….

حالا بايد دست بكار شد، دونه دونه اين وبلاگها رو باز کرده و كاري به نوشته و نويسنده و موضوع و… نداشته باشيد. فقط قسمت نظرات رو باز كنيد و توش اثري از خودتون بجا بزاريد(اصلا هم خودتون رو نبازيد و كاري هم نداشته باشيد متن وبلاگ چيه يا اين كه طرف تازه وبلاگو راه انداخته و داره تست ميكنه يا …) در مورد نظري كه بايد بنويسيد، ترحيحاً ابتكاري باشه(مثلا شما نويسنده قهاري هستيد).

حالا چون همه چيز نمونه اي داره يه نمونه براتون ميذارم:

سلام

وبلاگ خيلي قشنگي داري.

به من هم سر بزن

يادتون نره اين نوشته پر گهر رو حتما كپي كنيد .

شما تاكنون 90 درصد راه موفقيت را رفته ايد.

از اين به بعد كافيه دونه دونه تو وبلاگهاي ملت نوشته تونو Paste كنيد.

برا موفقيت بيش از پيش باز ميتونيد با بهره از كدهاي جاوا انواع و اقسام جنگولك بازي رو بر سر بيننده بدبخت بياريد.

 

البته راه های دیگه هم داره ...

در اینجا من هم لازم میدنم که یه کم کلاس بذارم و بگم که بقیه در قسمت بعدی یا به قول این سریالهای خارجی To Be Continued

 

 

*پي نوشت

منم حتما ول معطلم.

 

حكايت ما شده اون موقعهايي كه اسرا رو آزاد كردند، ملت رفتن سراغ يكي از اين آزادگان! و ازش درباره مرارتها و.. اسارت پرسيدن.

اون هم براشون با كلي آب وتاب اينجوري گفت: كه آره موقع اسارت خيلي بهمون سخت گذشت . بدترين كاري كه باهامون كردن اين بود كه يا ما رو مي كردن يا ميكشتن ...

ملت هم با تعجب ازش پرسيدن با تو چه كردن!

اونم گفت: خوب منو كشتن!!!

 

چه ربطي داشت؟!؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:16  توسط محمد  | 

خداحافظ رفیق

 

خب بعد از 8 ماه، با شرکت تسویه حساب کردم.

امروز هم چک رو گذاشتم به حساب. البته دیگه انگیزه ای هم برای گرفتنش نداشتم، فقط خدا کنه که پولش صرف کار خیر بشه(خدا رو چی دیدید، اگه کسی پیدا بشه و حاضر بشه که زنشو به ما بده بلکه شاید زن هم گرفتم!).

تا حالا دیدید که، یه وقتی پولی بدستمون میاد، با مشقت  خرجش می کنیم به عبارتی شر میشه واسه آدم.

امیدوارم که این بلا سرم نیاد، البته فکر هم نکنم، چون هر چی باشه زحمت کشیدم و حقم بیشتر از این بود، در ضمن کلی هم سرم کلاه رفت(چون یک سوم سنواتم رو گرفتم).

ولی در کل امروز برای همیشه گفتم: خدا حافظ البرز!

دیروز هم نزدیک دو ساعت پیش همکارای اسبق، کلی گفتیم وخندیدیم، یادش بخیر یکسال ونیم با هم زندگی کردیم(البته گاهی اوقات هم زندگی ما را کرد!) در کل اولین کار رسمی من بود، به عبارتی شروع استقلال همه جانبه تر!

درسته که آخرش حالمو گرفتن ولی در کل خوب و شیرین بود.

دیروز دنبال عینک هم رفتم.

یکشنبه آماده است.

اینجا هم قاعدتا باید بگم : سلام چشم دوم!(ورودم را به دنیای از پشت شیشه تبریک میگم!)

راستی باید یه کاری واسه روزای بارونی هم کرد، خدا رو چی دیدید شاید برا عینکم برف پاک کن هم گرفتم! شاید هم به سرم زد و اسپرتش کردم.

لذا از کلیه دوستان تقاضا میشود کلیه طرح ها و نظر های خود را از طریق نامه برقی! به اطلاع اینجانب برسانند.

(قول میدم که حق کپی رایتو رعایت کنم.)

 

همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 9:12  توسط محمد  | 

ما کارگرهای بد بخت


دیروز مثلا روز کارگر بود...
البته باید بگم که ما، همه، کارگرایی مستضعف هستیم که زندگیمون در آخر برج خلاصه شده، همه مون مثل همیم. یکی مثلا کارگر درجه یکه(مثلا مسئول بخش فلان شرکت که اسممون رو گذاشتیم کارمند!)، یکی دیگه هم کارمند درجه چندم(که تو جامعه به این عزیزان میگن کارگر).
به نظر من که همه داریم یه جوری تحمل می کنیم، هیچ کدممون در شرایط دیگه ای، شاید حاضر به پذیرش شرایط حال نبودیم(شاید که نه، اصلا).
دیشب اخبار، راهپیمایی کارگران در روز کارگر رو نشون میداد و خزعبلاتی که همراه این گزارش به خورد بیننده داده شد.
بابا کشک کی...
چیزی که اصلا تو جامعه مون معنا نداره قانونه!
کجای دنیا مثل ایرانه، کارگری که حقوقش 150000 تومانه(تازه این کمترین حقوق نیست، خیلی از کارگران خدماتی کشور گل وبلبلمون کمتر از این هم میگیرن)، مالیات و هزارکوفت و زهرمار ازش کم میشه(میدونم که امسال زیر 217000 مشمول مالیات نمیشه) اونوقت یارو گردنش ... درآمد میلیونی داره و یک قرون مالیات و... نمیده.
کارگری که مجبوره هر چیزی رو تحمل کنه بخاطر امنیت شغلیش.
جلوش هر چیزی رو هم بذاره امضا میکنه، بعدش هم کسی حمایتی ازش نمیکنه(قبول دارم آدم عاقل و بالغ، هرگز کاری که به نفعش نیست یا به ضررش هست رو انجام نمیده، ولی وقتی مجبوره و تحت فشاره هر کاری بهش بگن انجام میده)
نمونه بارزش من فلک زده(من مجبور بودم البته این اجبار بیشتر به خاطر ندانستن قوانین بود تا پذیرش زور) مدیرعامل شرکت سابق که خدا ازش نگذره موقع بستن قرارداد جدید ازما امضای تسویه حساب گرفت(خوب از آنجاییکه من چیزی از حق سنوات و این جور حرفا نمی دونستم اون برگه رو امضا کردم، با این کارم سنوات یکسالمو مالوندم!)، هیچی ما بعد از یکسال ونیم کار از اونجا در اومدیم، موقع تسویه حساب تازه فهمیدم که چه کلاه گشادی سرمون رفته(البته ناگفته نمونه که یه جورایی مجبور بودیم، البته مجبور که نه چون میتونستم امضا نکنم. نهایتش این بود که بزنیم به تیر وتپر همدیگه و من چند ماه زودتر به کارم خاتمه بدم)
الان هم بعد از هشت ماه هنوز تسویه نکردم.
البته این مساله رو با یکی از دوستان وکیلم هم مطرح کردم که اون گفت هیچ کاری نمیشه کرد.
سوالم اینجاست که این شرایط روبرای یه کارگر با چند سر عائله پیش میومد، اونوقت اون بدبخت بعد از چند سال کار هیچی که بدست می آورد کارش ، زندگیش و... رو هم از دست میداد.
حالا من این مساله برام گرون تموم نشد و بیکار نموندم(اگه پول تسویه حساب رو تمام و کمال هم میگرفتم اتفاق چندان خاصی تو زندگیم نمیافتاد و با نگرفتنش هم بد بخت نشدم) ولی ممکن بود که زندگی یه بنده خدا رو از هم بپاشونه.
چند نفر(بهتره بگم چند هزار نفر) این شرایط براشون پیش میاد...
البته خدا جای حق نشسته، چرا...
چون بعد از اینکه من از شرکت سابقم در اومدم مدیرعامل عوض شد و تا اونجا که من میدونم فقط دو کلاهی که سر شرکت رفت580میلیون براشون آب خورد(2میلیون ما براشون اَخ بود)

فقط دیشب مونده بودم به ...شعرهای مسئولین محترم(برای دفاع از حقوق کارگران) گریه کنم یا بخندم.
در سال هزار ونهصدو نمیدونم چند لااقل آمریکاییها اون بلا رو سر کارگراشون در آوردن یه بار بود،با این اوصاف توی ایران هر روز روز کارگره!
بگذریم.

راستی امروز روز معلم هم هست، این روز رو به تمام معلمها(که اوضاعشون بهتر از کارگرا نیست) مبارک باشه.به خصوص به معلمای خودم(همشون چه ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه)، به ویژه به پدر عزیزم که بزرگترین معلم زندگیم بود وهست تبریک میگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:37  توسط محمد  | 

چهارچشم

از چی بگم٬ از کی بگم. از شانس تخمی تخیلیمون که همیشه خدا می رینه تو حالمون! یا...
بابا ما شانس نداریم
اگه شانس داشتیم میشدیم ...
استغفرالله
تا حالا نشده یه بار، محض رضای خدا یه بار، تو چیزی شانس بیاریم از بچگی که به امید برنده شدن تو قرعه کشی های مسخره شرکت کردیم(تا حالا که مسئولین محترم یه بیلاخ هم ارزانی مون نکردن!)
آقا یعنی میخوام بزنم تو کار توالت عمومی، چرا؟
چون با این شانس گُهی که ما داریم، ملت بیان برینن تو این شانس مون.
از موبایل که خبر مرگمون نوبتمون شد٬ آخرِ آخر.
از چشممون هم که مزید بر علت شد.
به این نتیجه رسیدیم که یه جفت چشم برای دیدن زیبایی ها و چاله، چوله های زندگی کمه!برای همین ظاهراً یه جفت دیگه باید بهش اضافه کنیم.
این چند روزه خیلی درگیرم.
چشام از یه طرف و خریت! گوشی یه طرف.
راستی چه میکنه سونی اریکسون...
چند روزه که زدم تو کار گوشی، البته به شخصه با گوشی های گرون قیمت زیاد موافق نیستم، راستش اصلا از موبایل زیاد خوشم نمیاد، شاید به خاطر همینه که تا حالا نگرفتم.
آخه حس میکنم این جوری آدم محدود میشه.
بابا این که٬ یهویی غرق بشی و هیچ کی نتونته پیدات کنه، کلی حال میده! این که دائم در دسترس باشی یه جوریه(من که باهاش حال نمیکنم).
بگذریم
هوس کردم که بر خلاف میل! موبایل دار بشم. البته بیشتر به خاطر گوشیه تا سیم کارت!
این چند روز هم دائم تو سایتهای گوشی موبایل ...چرخ میزنم.
از سونی اریکسونK700 شروع شد الانم هم به این نتیجه رسیده کهٌW800 بهتره.

البته نوکیا هم گوشی های جالبی داره٬ من از 3230  خوشم اومده.

البته با توجه به امکاناتW800 (دوربین ۲مگاپیکسل٬ حافظه ۵۱۲ همراه٬ واکمن و...) به نظرم این گوشی بیشتر به درد می خوره ٬ البته W900i و W810iبهترن ولی با توجه به قیمت ۵۱۰۰۰۰ و۴۲۰۰۰۰تومانیشون  فکر میکنم٬ یه کم گران هستن.

چون اگه می خواستم این قدر هزینه کنم٬ یه دونه  Pocket PC میگرفتم واقعآ که چه میکونه! این i-mate PDA2k ٬ من که خیلی دوستش دارم٬ البته فکر میکنم که اونم منو دوست داشته باشه(از اونجایی که میگن عاشق و معشوق به هم نمیرسن ٬ فکر کنم در مورد ما هم صادق باشه!).

در هر حال به گمانمSony Ericsson W800iبهترین گزینه باشه

این چند روزه حسابی سرم شلوغه٬ از یه طرف باید برم گوشی بخرم بعدش یه سیم کارت برای گوشی عزیز!(همه اول سیم کارت میگیرن بعد گوشی٬ ما...!) بعدشم باید دنبال تسویه حساب با شرکت سابقم(بعد از ۸ ماه در اومدن!)برم٬ عینک هم قوز بالای قوز(باید دنبال یه فریم و شیشه خوب بگردم).

دیگه همین...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:18  توسط محمد  | 

هيچ

 

دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.

روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.

حضور "هيچ" ملايم را به من نشان بدهيد.

 

 

*سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:9  توسط محمد  | 

ستون زمین!

 

آورده اند که: در لیالی جمعه سقف آسمان به زمین نرسد.

دانی چرا؟

 

چون لِنگهای بسیاری به آسمان است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:57  توسط محمد  | 

آنفولانزای مرغی

نمیدونم چه حکمتیه که هر وقت درد و بلایی، چیزی میآد، درست سرِ مای بخت برگشته خراب میشه.

چند وقت پیش که جنون گاوی تشریف فرما شد، این اداره ما هم تا میتونست انواع و اقسام گوشت(بی معرفتا فقط گوشت سفید نمیدادن)رو به خورد ما داد.
الان هم چند وقتیه که صحبت آنفولانزای مرغیه، انواع و اقسام غذاهای مرغی را مستقیم می ریزن تو این شکم بی صاحاب مونده ما.
در آخرین نو آوری که بجای باقالی پلو با گوشت، باقالی پلو با مرغ غالب میکنن.

 

فقط خدایا٬ جون هرکی دوست داری بلا٬ ملایی سر بادمجون نیار!

چون که همین جوری هفته ای یکبار رو به زور تحمل می کنیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8:24  توسط محمد  |