تبليغاتX
فست فوود

فست فوود

یه روز تعطیل

 

به سلامتی و میمنت روزهای تعطیلات به خیر و خوشی و بدون هیچ آسیب روحی و بدنی به اتمامش رسید!

اصولا در ایام تعطیل ثوابی که در خسبیدن است معادل هفتاد سال عبادت است٬ و اگر این خواب در کنار محبوبه باشد بسی عزیزتر و پسندیده تر!

آنهایی هم که بسان من امکانات کمتری دارن ٬ همون خواب به تنهایی بسی بهتر.

دلیلش هم در این است که هر چه این بشر دوپا اوقات فراغت کمتری داشته باشه کمتر به دیگران و صد البته به خودش! آسیب میرسانه.

اما خاطره من از دو روز تعطیل!

روز اول کما فی السابق ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدن و یک نگاهی به اطراف نمودن و وارسی موقعیت سوق الجیشی و نمیدونم از این جور حرفا... و حواله نمودن یه بیلاخ به عظمت آسمون و فراخی ماتحت جمیع مسلمین٬ به کار و هر چیز مزاحم که در طول هفته مخل آسایش میشه و گم شدن در چین و خم اسباب خواب!(البته به مدد گرما اسباب به همون تشکی که در زیر کار! است خلاصه میشه٬ این اسباب خواب ما هم آرزو به دل موند!)

آخ ٬ چقدر دلم هوس کوه کرده.

صبح زود از خواب بیدار شی بزنی به دامن کوه و اصولا بزنی تو دامن هر چی که میبینی.

بعدش یه صبحونه دبش بزنی تو رج! آخه من قبلنا از تنها چیزی که بدم میومد کله پاچه بود٬ بنا بر دلایلی حدود دو سه هفته ای هست که شدیداً علاقمند به این غذای لذیذ ایرانی شدم(البته به اصرار یکی از دوستا علاقه مند به این بحث شدیم٬ اصولا هر چی مفت باشه٬ کوفت باشه رو برا همین مواقع گذاشتن!).

میگفتم٬ آره... آرزوی یه روز تعطیل این چنینی به دلمون موند.(امان از کون گشاد و آب هندونه٬ چه حالی میده هندونه رسیده و خنک تو این روزای داغ!)

حکایت منم شده حکایت اون بچه که هر چی میگن ٬ سریع اونو میخواد.

البته زنای پا به ماه هم اینجوری ویار میکنن.

البته من نه بچه ام ونه زن حامله! به جون خودم.حالا هرکی شک وشبهه ای داره میتونه بیاد و من پشت درهای بسته بهش اثبات کنم! (امتحانش ضرر نداره٬ بلکه در چنین مواردی احتیاط واجب آنست که شک خود را برطرف نمایید!).

خوب صبح روزای تعطیل که خوابیدیم(البته خوابیدم!). بعد از ظهر روز اول که گوشه خونه کز کردیم و بطالت را تجربه نمودیم.

روز دوم هم هوس بیرون رو کردم! رفتم پارک. اوه اوه چه خبر بود جماعت به جای عزاداری و کنج هیات ها و دسته جات کز کردن اومده بودن پارک و از کون هم بالا میرفتن.

جوون تر ها که یا پی دختر/پسر بازی بودن و پیر تر ها هم... اصولا دود از کنده در میاد.

 

خلاصه(آدم باید بلاسه)این بود خاطرات من از یه روز تعطیل.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 13:15  توسط محمد  | 

 

روحم بد پریود شده...

 

خسته ام...

خسته. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 8:21  توسط محمد  | 

اینجا خارج است صدای اونور آب

دیروز کلی در خیابونای پایتخت پرسه زدم(یاد سر جوونیها بخیر که بسی از عمر گرانبها را به الواتی و متراژ گذروندیم!).

آره جونم براتون بگه که سه نقطه مختلف شهرو متر کردم شد  ۹۸۷۸۴قدم و نیم!(چون متر نداشتم و در ضمن ممکن بود بدلیل خرابکاری دستگیرم کنن با قدوم مبارک این کارو کردم. البته ناگفته نمونه که بزنم به تخته هر قدممون یه متره! به قول معرف پا که نیست٬ قبر بچه ست).

خلاصه...

انواع و اقسام انس و جن رو ورانداز نمودیم تا به سرمنزل مقصود برسیم.

اونقدر پیاده روی کردهم که شب به خونه رسیدم پاهام مال خودم نبود!(یادش بخیر در روزگاران شباب پوز پیاده روی رو بد زده بودم)

البته بعضی از مسیرهای خیلی طولانی رو به مدد نبوغ بشریت نشسته طی نمودم(سوء تفاهم نشه٬ منظورم اتول بود).

نکته جالبی که باعث خوردن جرقه ناگهانی پیدایش این پست شد! همین دوستان رارنده! است.

تا حالا شده طول یه روز سوار ماشینهای مختلفی شده باشید و هرکدمشون هم ساز خودشونو بزنن!

آره...

نکته جالب در سیستم صوتی این عزیزانه٬ یارو رو ماشین پیکان مدل هزار و سیصد و انبردست! یک سیستم خفنی بسته بود که آدام کفن و خون قاطی میکرد.

اما اصل مطلب٬ اگه از چند تا از راننده های دیروز که آهنگ های گل و بلبل و جینگلومستون گذاشته بودن فاکتور بگیرم(نکته جالب این که هر چی سن راننده های محترم مسافرکُش بیشتر میشه٬ علاقه شون به آهنگ های بزن و بکوب و جوادی که بیشتر بدرد بچه های ۷ و ۸ ساله میخوره٬ بیشتر میشه)٬ اکثرا به رادیو های اونور آبی گوش میدن(البته اگه پارازیت ها و... بذارن).

سوال من اینه که چرا هموطنان ما حاضرن رادیوی با کیفیت پایین(از نظر محتواشو نمیگم) رو بشنون و وسطش انواع و اقسام پارازیتها و قطع و وصل شدنا رو تحمل کنن ولی به رادیو وطنی گوش نکن!

شاید به خاطر محدودیتها و عدم شفافیت رادیوی داخلی باشه٬ البته دلیلش هم بیشتر به انحصار دولت در بخش صدا و سیما بر میگرده٬ یعنی به اون بلوغ نرسیدیم که توی کشورمون ٬مثل سایر کشورها٬ بخش خصوصی هم در صدا وسیما نقش داشته باشه و رادیو و تلویزیون خصوصی داشته باشیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 9:31  توسط محمد  | 

بی جنبه بودن حق مسلم ماست...

الان چند روزیه که بحث کاریکاتور روزنامه ایران سر زبونها افتاده٬ طوری که کار به مجلس اصولگرا نیز کشیده شده و ظاهرا مجلسی ها رو بسی مشوش نموده است!

بحث همیشگی...

اینکه ما جماعت ایرانی طاقت هیچی رو نداریم.

حالا قضیه چی بوده؟

والا اونجوری که من٬ دست و پا شکسته فهمیدم٬ کاریکاتوریست محترم روزنامه٬ کاریکتاوری میکشه(اصولا کاریکاتوریستها کاریکاتور میکشن!) و در حاشیهء یکی از باکسها مینویسهNamana !

نوشتن این نَ مَ نَ  همان و آتش خشم و نفرت! هموطنان ترک زبان ما زبانه کشیدن٬ همان...

کاری به اصل موضوع و درست یا نادرست بودنش ندارم.

حرفم اینه که ما طاقت هیچی رو نداریم.

اگه روزی در تلویزیون یا سینما دزدی رو نشون بده از صنف خاصی باشه٬ فرداش اون صنف محترم شلوار تهیه کننده٬ کارگردان و سایر عوامل پشت و روی صحنه رو میکشن پایین! کاری میکنن که رسما یارو به گه خوردن بیفته؟!؟

البته این قضیه به تلویزیون وسینما خلاصه نمیشه.

هر جا که چنین مصیبتی! رخ بده ملت همیشه در صحنه ما عرض اندام میکنن.

اصلا این جماعت خلق شدن برا همین کار!

قبلنا(منظورم سر جوونی هاست)مشتری وبلاگ جوکی بودم که از قضا جوکای ترکیش یه نموره زیاد بود.یکی از هموطنای ترک زبانمون! هم مشتری دائمی بخش نظراتش بود ٬ و با انواع فحشای گوش نواز از نویسنده محترم کمال تشکر رو میکرد(می کردها..!).

البته نکته مثبت قضیه تعداد نظرات این وبلاگ بود که گاه تا سه رقم هم پیش میرفت!و بیشتر کامنتها مربوط به هنرنمایی دوست عزیز بود!

به هر جهت امیدوارم که این بی جنبه بودنمون درصدش کمتر بشه(چون میدونم درد لاعلاجیه که درمون نداره!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 9:13  توسط محمد  |